سرنوشت!

...چه سر نوشت غم انگیزی!!

                  که کرم کوچک ابریشم

                             تمام عمر قفسی بافت

                                       ولی به فکر پریدن بود؟!

   + sarkaw - ٦:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢۳

 

بـنـام خـدا 

هر پیامبری برای اثبات پیامبری خود معجزه یا معجزاتی داشته است. واژه «معجزه» به معنی: "ناتوان کننده" است. و به معجزات انبیاء به این خاطر معجزه اطلاق شده که "دیگران نمی توانسته اند مانند آن انجام بدهند و شکست می خورده اند. نوع معجزه یا معجزات هر پیامبری به شرایط دوران وی بستگی داشته است. مثلاً دوران حضرت صالح مردم کوه می تراشیده اند و در آن ساختمان می ساخته اند. به این خاطر معجزه وی  شکافتن کوه و درآوردن شترِ زنده از آن بوده است. دوران حضرت سـلـیـمـان عصر آهنگری و ریخته گری بوده است. به این خاطر یکی از معجزات حضرت سلیمان کار با آهـن بوده است. وی آهن را بدون اینکه حرارت بدهـد ذوب می کرده و بدون اینکه قالب ریزی کند اسباب و وسایل و قطعات ظریف و پیچیده می ساخته است (یعنی با دست آنها را شکل می داده است). موسی در دوران سحر زندگی می کرده است. و معجزات وی متناسب با کار ساحران بوده است. مثلاً چوب را اژدها می کرده یا از زمین چشمه جاری می کرده است. دوران حضرت عیسی عصر پزشکی بوده است. به این خاطر معجزات وی در کادر مسائل پزشکی بوده است. وی نابینا را با یک لمس بینا می کرده، و بیماری پیسی مادرزادی را با یک لمس شفا می داده، و مرده را زنده می کرده است. دوران حضرت محمد (کـه بعد از وی نیز شامل می شود) عصر علم و ادبیات بوده است. به این خاطر معجزه وی در زمینه علم و ادبیات بـوده است. و اولین واژه ای که بر محمد نازل شده نیز واژه «اِقرأ» بوده است که فعل امر از قرائت است. قرائت در اصل بمعنی: "بترتیب چیدن و پیش رفتن" است. در معنی دوم خود از جمله بمعـنی: "خواندن" بکار رفته است (که در خواندن حروف و واژه ها بترتیب چیده می شوند). و قرائت نیز بطور ضمنی و تلـویحی و توضیحی به معنی: " آموختن، مطالعه کن، با سواد شدن"، و مفاهیمی از این قبیل بکار رفته است (چنانکه در زبان فارسی نیز چنین است. یعنی وقتی می خواهیم به کسی بگوئیم: با سواد شو، با فرهنگ شو، بیاموز، تحصیل کن، و مواردی از این قبیل، می گوئیم بخوان!). بنابر این اولین واژه ای کـه به محمد وحی شده نیز مربوط به علم و ادبیات بوده است.

  ادامه مطلب  
   + sarkaw - ٤:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٩

سال نو مبارک

 

 

ئه‌م ڕۆژی ساڵی تازه‌یه‌ نه‌ورۆزه‌ هاته‌وه‌

جه‌ژنێکی کۆنی کورده‌ به‌خۆشی و به‌هاته‌وه‌

چه‌ند ساڵ گوڵی هیوای ئێمه‌ پێ په‌ست بوو تاکو پار

هه‌ر خوێنی لاوه‌کان بوو گوڵی ئاڵی نه‌وبه‌هار

ئه‌و ڕه‌نگه‌ سووره‌ بوو که‌ له‌ ئاسۆی بڵندی کورد

مژده‌ی به‌یانی بۆ گه‌لی دوور و نزیک ئه‌برد

نه‌ورۆز بوو ئاگرێکی وه‌های خسته‌ جه‌رگه‌وه‌

لاوان به‌ عه‌شق ئه‌چوون به‌ به‌ره‌وپیری مه‌رگه‌وه‌

ئه‌وا ڕۆژ هه‌ڵات، له‌ به‌نده‌نی به‌رزی وڵاته‌وه‌

خوێنی شه‌هیده‌ ڕه‌نگی شه‌فه‌ق شه‌وق ئه‌داته‌وه‌

تا ئێسته‌ ڕووی نه‌داوه‌ له‌ ته‌ئریخی میلله‌تا

قه‌لغانی گولله‌ سنگی کچان بێ له‌ هه‌ڵمه‌تا

پێی ناوێ بۆ شه‌هیدی وه‌ته‌ن شیوه‌ن و گرین

نامرن ئه‌وانه‌ وا له‌ دڵی میلله‌تا ئه‌ژین

پیره‌مێرد

   + sarkaw - ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٧

گل های داوودی


 هیچ یک سخنی نگفتند

                   نه میهمان ونه میزبان و

                                          نه گل های داوودی

گل داوودی

  ترجمه ای از شاملوی بزرگ  

   + sarkaw - ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢٤

طبيعت هستی وحيات

دکتر يوسف قرضاوی

طبيعت وسرشت هستی که در آن ويا با تعبيری دقيقتر در جزئی از آن زندگی می کنيم وخود جزئی از آن هستيم، چنين است که خداوند آنرا بصورتی آفريده است که از لحاظ نوع وصورت ورنگ مختلف می باشد، بگذاريد فرموده خدا در اين باره بخوانيم: {أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَأَخْرَجْنَا بِهِ ثَمَرَاتٍ مُّخْتَلِفاً أَلْوَانُهَا وَمِنَ الْجِبَالِ جُدَدٌ بِيضٌ وَحُمْرٌ مُّخْتَلِفٌ أَلْوَانُهَا وَغَرَابِيبُ سُودٌ * وَمِنَ النَّاسِ وَالدَّوَابِّ وَالْأَنْعَامِ مُخْتَلِفٌ أَلْوَانُهُ كَذَلِكَ إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاء إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ غَفُورٌ} [فاطر: 27- 28]

« مگر نمی بينيد که خداوند از آسمان آب سود مند ی را می باراند وبا آن محصولات گوناگون وميوه های رنگارنگ را به وجود می آورد؟ کوهها خطوط وجاده هائی است که برخی سفيد برخی سياه وپررنگ است وهريک از آنها به رنگهای مختلف وطرحهای متفاوتی است. انسانها وجنبندگان وچهارپايان نيز کاملاً دارای رنگهای مختلفی هستند ومتفاوتند، تنها بندگان دانا ودانشمندان، از خدا، ترس (آميخته با تعظيم) دارند». اما اين اختلافيکه خداوند بر آن توجه داده است اختلافی نيست که باعث درهم کوبيدن يکديگر وتناقض وعداوت وخصومت باشد ، بلکه چنانکه بارها تکرار وتأکيد کرده ايم اختلاف تنوع وتخصص ورنگارنگ بودن است به همين خاطر کلمه ( مختلف ألوانه) در پيش از يک سوره ويک مناسبت ودر قرآن تکرار شده است وحتی خداوند با صراحت تعارض وتضاد را در هستی نفی می نمايد: {مَّا تَرَى فِي خَلْقِ الرَّحْمَنِ مِن تَفَاوُتٍ..} [الملك : 3]

«يعنی در آفرينش وآفريده های خداوند مهربان، خلل وتضاد وعدم تناسبی نمی بينی». طبيعت حيات وزندگی هم بر حسب عوامل مؤثر ومتعدد از جمله زمان ومکان، مختلف ومتغير است.

به نقل از كتاب « بيداری اسلامی وفرهنگ اختلاف» نوشته: دکتر يوسف قرضاوی برگردان: عمر قادری, چاب توحيد

   + sarkaw - ۸:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٢۳

 

بـنـام خـدا 

هر پيامبری برای اثبات پيامبری خود معجزه يا معجزاتی داشته است. واژه «معجزه» به معنی: "ناتوان کننده" است. و به معجزات انبياء به اين خاطر معجزه اطلاق شده که "ديگران نمی توانسته اند مانند آن انجام بدهند و شکست می خورده اند. نوع معجزه يا معجزات هر پيامبری به شرايط دوران وی بستگی داشته است. مثلاً دوران حضرت صالح مردم کوه می تراشيده اند و در آن ساختمان می ساخته اند. به اين خاطر معجزه وی  شکافتن کوه و درآوردن شترِ زنده از آن بوده است. دوران حضرت سـلـيـمـان عصر آهنگری و ريخته گری بوده است. به اين خاطر يکی از معجزات حضرت سليمان کار با آهـن بوده است. وی آهن را بدون اينکه حرارت بدهـد ذوب می کرده و بدون اينکه قالب ريزی کند اسباب و وسايل و قطعات ظريف و پيچيده می ساخته است (يعنی با دست آنها را شکل می داده است). موسی در دوران سحر زندگی می کرده است. و معجزات وی متناسب با کار ساحران بوده است. مثلاً چوب را اژدها می کرده يا از زمين چشمه جاری می کرده است. دوران حضرت عيسی عصر پزشکی بوده است. به اين خاطر معجزات وی در کادر مسائل پزشکی بوده است. وی نابينا را با يک لمس بينا می کرده، و بيماری پيسی مادرزادی را با يک لمس شفا می داده، و مرده را زنده می کرده است. دوران حضرت محمد (کـه بعد از وی نيز شامل می شود) عصر علم و ادبيات بوده است. به اين خاطر معجزه وی در زمينه علم و ادبيات بـوده است. و اولين واژه ای که بر محمد نازل شده نيز واژه «اِقرأ» بوده است که فعل امر از قرائت است. قرائت در اصل بمعنی: "بترتيب چيدن و پيش رفتن" است. در معنی دوم خود از جمله بمعـنی: "خواندن" بکار رفته است (که در خواندن حروف و واژه ها بترتیب چیده می شوند). و قرائت نیز بطور ضمنی و تلـويحی و توضيحی به معنی: " آموختن، مطالعه کن، با سواد شدن"، و مفاهيمی از اين قبيل بکار رفته است (چنانکه در زبان فارسی نيز چنين است. یعنی وقتی می خواهیم به کسی بگوئیم: با سواد شو، با فرهنگ شو، بیاموز، تحصیل کن، و مواردی از این قبیل، می گوئیم بخوان!). بنابر این اولین واژه ای کـه به محمد وحی شده نیز مربوط به علم و ادبیات بوده است.

 و "معجزه" بودن قرآن به اين معنی است که کسی نمی تواند کتابـی مانند آن بنويسد. يعنی علومی که در قرآن آمده ارتباطی به سواد خواندن و نوشتن داشتن يا نابغه بودنِ ندارد، که يک يا چند  نفر باسواد يا نابغه بتوانند بنشينند و مانند آن بنويسند،  بلکه علوم آن يا تلسکوپی است يا ميکـروسکوپی، يا برای رسيدن به آنها نياز به فرستادن زير دريائی دراعماق چند کيلومتری اقيانوسها است، يا نياز به داشتن هواپيما و پرواز نمودن است، و يا ساير دستگاههای ديگرِ امروزی، و يا نیاز به داشتن انبوهی از اطلاعات علمی امروزی که غالباً با دستگاه و در آزمایشگاهها بدست آمده اند می باشد.

البته کمی از علومی که در رده نظريه پردازيهای بشر است نيز در قرآن وجود دارد که برای تصحيح انديشه های مسلمانان و دور کردن آنها از نظريه های نادرست آن روز بوده است. ولی باز هم گفته شدن آنها از طرف قرآن و از طرف انسان دقيقاً يکی نيست. مثلاً کسی که گـفـت زمين به دور خورشيد می گردد بر اين مبنی اين حرف را زد کـه با تلسکوپ ديد که سياره زهره بدور خورشيد می گردد نه بدور زمين. و يا کسی که گفت خشکی های زمين از هم جدا و دور شده بر اين مبنی اين نظر را داد که نقشه زمین را در دست داشت و ديد که قاره ها تقريباً به هم منطبق هستند. ولی قرآن که در سوره زُمر گفته زمين حرکت می کند یا خشکی های زمين از هم دور برده شده، هيچ زمينه ای برای گفتن آن در 1400 سال پيش وجود نداشته است.

صالح غلامی

 استکهـلـم

   + sarkaw - ۱:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٩/۱۸

 

به نام خدا

دوصد گفته، چو  نیم کردار نیست

...ودیگر هیچ..

   + sarkaw - ۸:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٢۸

 

   + sarkaw - ٧:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٢٧

 

چـنـانـچـه گذشت بندگى ، راز آفرينش جن و انس و به عنوان مهمترين وظيفه انسان مطرح است . بـر ايـن اسـاس ، خـداوند متعال ، طاعت و عبادت خويش را بر بندگان واجب گردانيد و فرمان داد كـه پـيشانى ستايش و كرنش بر خاك بسايند و تنها يگانه معبود حقيقى را پرستش كنند، ليكن اين بدين معنا نيست كه خداوند به پرستش نياز دارد و عبادت انسان سودى عايد او مى كند. زيرا پـروردگـار يـكـتـا، بـى نـياز مطلق و كمال مطلق و هستى بخش مطلق و فيّاض مطلق است . قرآن كريم مى فرمايد:
(يا اَيُّهَا النّاسُ اَنْتُمُ الْفُقَراءُ اِلَى اللّهِ وَ اللّهُ هُوَ الْغَنِىُّ الْحَميدُ) 
اى مردم ! شما (همگى ) نيازمند به خدا هستيد، تنها خداوند است كه بى نياز و شايسته هرگونه ستايشى است .
خـداونـد از بندگى شان بى نياز، و از نافرمانى آنها ايمن است ، زيرا گناه گناهكاران به او زيان نرساند، و طاعت و فرمانبردارى فرمانبرداران سودى عايد او نكند.
بنابر اين ، آثار و پيامدهاى سودمند عبادت چه در اين دنيا و چه در سراى باقى تنها نصيب خود انـسـان مـى شـود، چـه ايـنـكـه بـه گـواه قـرآن ، آثـار نـيـك و بـد اعمال تنها به انسان بر مى گردد.
(مَنْ عَمِلَ صالِحا فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ اَساءَ فَعَلَيْها) 
هـر كس كار شايسته اى انجام دهد، براى خودش مى باشد، و هر كس مرتكب كار زشتى شود، به زيان خودش اقدام كرده است .
با توجه به اين مقدمه به بررسى آثار پسنديده و ارزشمند بندگى خدا مى پردازيم .

      يقين و معرفت

بدون ترديد، بزرگترين اثر و فايده عبادت و تقوا، رسيدن انسان به مقام شامخ (يقين ) با مراتب آن است ، كه از آن به (معرفت شهودى ) و يا (بصيرت دينى ) نيز تعبير مى شود. اين مـرتـبـه مـقـامـى بـس والا و ارزشـمـنـد اسـت كـه جـز بـا زحـمـت بـسـيـار حـاصـل نمى شود و مرتبه كامل آن ، همان مرتبه نهايى ايمان است . قرآن كريم در اين زمينه مى فرمايد:
(وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتّى يَاءْتِيَكَ الْيَقينُ) 
پروردگارت را عبادت كن تا يقين برايت حاصل شود.
مـفـسـران دربـاره مـراد از يـقـيـن دو نـظـريـه ارائه كـرده اند، يكى به معناى مرگ ، يعنى خدا را بـنـدگـى كـن تـا ايـن كـه مـرگـت فـرا رسـد.  و ديـگـرى بـه مـعـنـاى يـقـيـن قـول دوّم ، شـاهـد گفتار ماست . با اين وصف ، معناى آيه چنين مى شود: خدا را پرستش كن تا به يقين برسى . 
پـس يـقـيـن ، ثمره مهم واساسى عبادت ، و مرتبه كمال آن به حساب مى آيد. ناگفته نماند، اين بـدان مـعنا نيست كه اگر بنده به مقام يقين رسيد، ديگر نيازى به عبادت ندارد، چنانچه برخى از فرقه هاى صوفيه چنين پندار باطلى دارند، بلكه مراد اين است كه راه رسيدن به يقين ، آن هـم از نـوع يـقين شهودى ، عبادت و تقوا و تزكيه نفس از زشتيهاى اخلاقى است ؛ چه اينكه اگر اتصال و ارتباط انسان با خدا از طريق عبادت ، حتى براى مدت كوتاهى قطع شود، بطور حتم نور ايمان و يقين او كاهش مى يابد.
نـاگـفـتـه نـمـانـد، گـر چـه عـلم حـصـولى يـا يـقـيـن اسـتـدلالى كـه از راه بـرهـان و اسـتـدلال نـصـيـب انـسـان مـى شـود، كـمـال علمى به حساب مى آيد، ولى همان گونه كه عرفاى اسـلامـى مـى گـويـنـد: (پـاى اسـتـدلاليـان چوبين بود) اين علم نسبت به نور يقين (يا معرفت شـهودى و بصيرت دينى حاصل از عبادت و تقوا) مقدمه و وسيله محسوب مى شود.  از جمله آياتى كه بصراحت گواهى مى دهد كه راه دستيابى به نور يقين و بصيرت دينى تقوا و بندگى خداست ، آيه زير است :
(يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اِنْ تَتَّقُوا اللّهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقانا ...) 
اى كسانى كه ايمان آورده ايد! اگر تقواى الهى پيشه كنيد براى شما فرقان (ديده بصيرت ) قرار مى دهد.
مـعـنـايـى كـه در تـفـسـيـر بـراى واژه (فـرقـان ) آمـده (قـدرت تـشـخـيـص مـيـان حـق و بـاطـل و نـيـز روشـن بـيـنـى مـعـنـوى و بـصـيـرت دقـيـق و عـمـيـق ديـنى ، نسبت به كارهاى نيك و بـد)  و مـعـناى جامعى كه در روايت براى عبادت و تقوا بيان شده ،  هـمـگى گوياى اين حقيقت است كه عبادت و تقوا بهترين و دقيقترين راه رسيدن به معارف دينى و حقايق معنوى ، و نيز آگاهيهاى غيبى است .

      محبّت و عشق

يـكـى از آثـار عبادت و يقين ، محبت و عشق به خداست ، زيرا تا انسان به چيزى معرفت پيدا نكند بدان عشق و محبت نمى ورزد، يعنى وقتى كه بنده ، محبوب حقيقى را شناخت ، و دريافت كه تنها او سـزاوار بـنـدگى و پرستش است ، به عبادتش مى پردازد و به اصطلاح از توحيد در ذات به توحيد در عبادت مى رسد، چه اينكه بر اثر شناخت ، شوق و رغبت به سوى خدا و نيز پيروى از دسـتـورات او در انسان ايجاد مى گردد، و اين موجب اطاعت و بندگى او مى شود، چنانكه قرآن مى فرمايد:
(اِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِبُ وَ الْعَمَلُ الصّالِحُ يَرْفَعُهُ) 
سـخـنـان پـاكـيـزه بـه سـوى او (خـدا) بـالا مـى رود، و عمل صالح را بالا مى برد.
(كـلم الطـيـب ) يـعـنـى اعـتـقـادات حـق و درسـت ، و عـمـل صـالح ، يـعـنـى عـمـل خـالص و عـبـادتـى كـه بـراى خدا و به جهت بندگى او انجام شود. پس معناى آيه چنين مى شـود: (اعـتـقـادات حق و درست (كه تصحيح كننده عمل است و) موجب پذيرش آن و نيز باعث قبولى اعمال صالح مى گردد. 
انـسـان مـؤ مـن بـر اثر استمرار عبادت و بندگى چنان غرق در محبت و عشق خدا مى گردد، و شعله هـاى سـركـش عشق الهى درونش را مشتعل مى سازد كه از توحيد در ذات و عبادت ، به (توحيد در محبت ) مى رسد، و در زمره كسانى قرار مى گيرد كه خداوند درباره آنها چنين فرمود:
(وَ الَّذينَ آمَنُوا اَشَدُّ حُبّا لِلّهِ ...) 
آنان كه ايمان آورده اند شديدترين محبت (و عشق ) را به خدا دارند.
همچنين مصداق بارز اين حديث نبوى (ص ) مى شوند كه فرمود:
(اَفـْضـَلُ النـّاسِ مـَنْ عـَشـِقَ الْعـِبـادَةَ فـَعـانـَقـَهـا وَ اَحـَبَّهـا بـِقـَلْبـِهِ وَ باشَرَهابِجَسَدِهِ) 
از هـمـه مـردم بـرتـر و بـهـتر در پرستش خدا كسى است كه به عبادت خداعشق ورزد، و با آن در آويـزد، و از صـمـيـم دل و عمق جانش آن را دوست بدارد، و با بدن (و اعضاى ظاهرى ) آن را انجام دهد.
اكـسـيـر عـشـق و مـحـبـت از چـنـان اهـمـيـت و ارزشـى بـرخـوردار اسـت ، كـه رسول اكرم (ص ) در دعايش آن را طلب كرده ، فرمود:
(اَللّهُمَّ ارْزُقْنى حُبَّكَ وَ حُبَّ مَنْ يُحِبُّكَ وَ حُبَّ ما يُقَرِّبُنى اِلى حُبِّكَ وَ اجْعَلْ حُبَّكَ اَحَبَّ اِلَىَّ مِنَ الْماءِ الْبارِدِ) 
پـروردگـارا! دوسـتـى خـودت و دوسـتـى كـسـى كـه تـو را دوسـت دارد، و دوستى عملى كه موجب دستيابى به محبت تو مى شود، روزى من گردان ، و دوستى خود را در نظر و ذائقه من از آب خنك لذيذتر و عزيزتر قرار ده .
نـقـل شده است كه شعيب پيامبر (ع ) بر اثر عشق و محبت خدا آن قدر گريست كه ديدگانش نابينا شـد؛ خـداى مـتـعال نور چشمانش را باز گرداند، دوباره آن قدر گريست كه چشمانش بى فروغ شـد؛ بـاز خـداونـد چـشمانش را بينا ساخت ؛ تا چهار بار اين كار تكرار شد. سپس خداوند خطاب به وى فرمود: اى بنده ام شعيب ! تا كى به اين كار مى پردازى ؟ اگر از ترس آتش جهنم مى نـالى ، تـو را ايـمـن مـى گـردانـم ، و اگر مشتاق بهشتى آن را به تو ارزانى مى دارم . عرض كـرد: اى آقاى من ! مى دانى كه از ترس آتشت نمى نالم و از اشتياق بهشتت نمى گريم ، بلكه اكـسـيـر مـحـبـت و عـشـقـت دلم را ربـوده و صـبـر و طـاقـتـم را بـرده ، و شكيبايى ندارم ، مگر به وصـال تـو نـايـل آيـم . آن گـاه خـداى مـتـعـال بـدو فـرمـود: اكـنـون كـه بـراى وصال من مى گريى ، موسى بن عمران ، كليم خود را به خدمت تو مى گمارم !

   + sarkaw - ٧:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٢٧

 

خدایا

         دوباره یافتنت...

                                      ... چه زیباست

   + sarkaw - ٥:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/۱٦